تبليغاتX
در سایه سار اندیشه

در سایه سار اندیشه

In the shadow of starling thought

وارستگی فرزانگان و عشرت طلبی مدرک جویان

مدرک گرایی پدیده یی  رایج درجامعه امروز  است پدیده ای که لازم است از منظر فرهنگی واجتماعی مورد تحلیل و کنکاش قرار گیرد .
 درماههای اخیر ماجرای مدرک غیر معتبر آقای کردان (وزیر سابق کشور) وبیانات بعضی ازمسوولین در خصوص کاغذ پاره دانستن مدرک تحصیلی رویداد بحث بر انگیز ی بوده است که جا داشت از نظرگاه فرزانگان و دانش دوستان هم مورد تامل و  بررسی قرار می گرفت برای نیل به این مقصود دراین نوشتار به گوشه ای از شخصیت تعدادی از فرزانگان( خارجی وایرانی )تامل بسیار کوتاه  خواهد شد فرزانگانی که دانش شان  فراتر از مدرک گرایی  وزندگی شان والا تر از کامیابی جویی های رایج  است  .شواهدی که بر خواهیم شمرد حکایتگر  وارستگانیست که توامان  معنابخش هنرخوب زیستن وعشق به دانش اند آنان علاوء بر   گسترش مرز دانستن  ـ معنابخش  هرمدرک اند بی آنکه محتاج به عنوان یا مدرک ویا نسبتی عاریتی و کاذب باشند.
1_ت.کوهن:از فیلسوفان بزرگ معاصرکه بواسطه نداشتن مدرک دکتری فلسفه از تدریس در کالج فلسفه  دانشگاه مونیخ محروم بود این محرومیت هیچگاه موجب نشد کوهن علی رغم توانایی ها وشایستگی هایش در مسیر غیر اخلاقی ویا ارتباط با صاحبان قدرت قرار گیرد او برخواسته اش چشم بست تا وارستگی یک فرزانه معنی پیدا کند.
2_لویی پاستور:از بزرگان علم وبیوشیمیستهای شهیرجهان که خدمات بسیاری را درحوزه پزشکی داشته است علی رغم خدمات فراوان و دانش بسیارش درکنار بی توجهی و استهزاء جامعه پزشکی به دستاوردهایش هرگز در صدد آن بر نیامد به کمک   نفوذی که در ارکان قدرت دارد به سلک پزشکان در آید .
 3_بهرام بیضایی:ازمفاخرواز بزرگترین نمایشنامه نویسان و فیلمنامه نویسان ایران است ایشان  با مدرک دیپلم استاد راهنمای پایان نامه مقطع دکترای همسرشان مژده شمسایی بوده اند با این وصف   علی رغم توانایی ها و دانش بسیار هرگزدر پی کسب عنوان مدرک افتخاری نبود ه  است  ایشان حتی بیکار ماندن طولانی  در  عرصه فیلمسازی  رابر ابتذال کشیدن خود و هنرش می پسندد.
4-عبدالحسین آذرنگ:ازمترجمین و ویراستاران بزرگ واز چهره های ماندگار  حوزه کتاب وچاپ ونشر و مفتخر به دریافت نشان ملی علم .
ایشان از ادامه دوره دکترای کتابداری و اطلاع رسانی ( ایران )به خاطر پایین دانستن سطح آموزش منصرف گردیدند وبه ظاهر خود را از عنوان دکترا محروم نمودند.
5و6و................
این فرزانگانی که به آنها اشاره شده به ما درسهای وارستگی وگریزاز عشرت طلبی می دهند  آنان عشق به مدرک وکسب مدرک به هر شیوه و وسیله را امری دور از شان انسانی می دانندآنان محرومیت (کوهن )وتوهین واستهزاء (پاستور) وبیکاری(بیضایی)وبی عنوانی(آذرنگ)رابرای خود می پسندند بی آنکه در جهت رشد و موفقیت ظاهری خود به بی اخلاقی های رایج تن دهند وارستگی آنان پاداش مقاومتشان در برابرعشرت جویی ما حصل از مدرک است آنان بی مدرک هم دیده می شوند وهم به نیکی یاد می گردند آنان براستی علاوء بر   گسترش مرز دانستن  ـ معنابخش  هرمدرک اند بی آنکه محتاج به عنوان یا مدرک ویا نسبتی عاریتی و کاذب باشند  بر خلاف ماجرای آقای کردان آنان در نزد افکار عمومی  هم قابل ستایش اند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:55  توسط   | 

اشتباه

کسی به کار مفیدم نمی نگرد

هزار دیده منتظر یک اشطباح من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:55  توسط   | 

برگی از زندگی حلاج

روزی شیخ عبدالله تروقبذی طوسی سفره گسترده بود و با مریدانش نان می خورد. در این هنگام منصور حلاج از شهر کشمیر آمد و قبایی سیاه بر تن و افسار دو سگ در دست داشت.  شیخ به مریدان خود گفت جوانی با چنین لباس خواهد آمد. از جای بر خیزید و به پیشباز او بروید. او کارهای بزرگی می کند. آنان به پیشباز مرد رفتند و او را با خود آوردند. شیخ با دیدن حلاج جای خود را به او داد او نشست و سگان خود را بر سر سفره آورد. جوان نان می خورد و به سگان خود هم داد. سپس به راه خود رفت و شیخ هم برای خداحافظی با او برخاست. چون شیخ باز گشت مریدان به او گفتند: چرا مردی را که با سگان غذا می خورد بر جای خود نشانیدی؟ شیخ پاسخ داد: این سگان نفس او بودند و از وجود او بیرون بودند و در پس او می رفتند. درحالی که بر خلاف او سگان ما درون خود ما هستند و ما خود در پی آنان حرکت می کنیم. احوال او هزار مرتبه از ما برتر است.
برگرفته از کتاب چهارمتن از زندگی حلاج نوشته لویی ماسینیون

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:22  توسط   | 

چرا بر خویشتن هموار باید کرد

رنج آبیاری کردن باغی

کزان گل کاغذین روید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 8:22  توسط   | 

پروانه من در تاری اسیر است
که عنکبوتش سیر است.
دانته.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:56  توسط   | 

گفتگو با خدا
در رویاها دیدم که با خدا گفتگو می کنم
خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا خندید و گفت:
وفت من بی نهایت است
پرسیدم
چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد
خدا پاسخ داد:
کودکی شان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند
و عجله دارند که بزرگ شوند
و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند.
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال خویش را فراموش می کنند.
بنابراین
نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم راگرفت
مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند:
گفت:
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد
تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند
که ثرومتمند کسی نیست که بیشترنها را دارد
بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند
بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم
از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید:
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:3  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:16  توسط   | 

همه چیز از زایمان مادر مینا شروع شد.مینا صاحب یک داداش کو چولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آورده بود.خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه ها ،که بچه را از کجا آورده اند ،درباره ی بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد. رعنا که به خانه آمد ،سرش را روی شکم بر آمده ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوال پرسی کرد.مادر زایمان کرد،اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت،و به رعنا گفت داداش کو چو لو یش مرده است.پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد ،واز مرگ داداش کو چو لو یش.مرد دو هفته بعداز آزادی،زنش را خفه کرد.یک ماه بعد فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده ،ثمره ی اجاره ی رحم زنش به یک زوج بدون بچه ی پول دار بوده است./ از کتاب بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط   | 

آرزوهایی که حرام شدند

 جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شعر از : شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط   | 

مدیریت و توهمی به نام دانایی

توهم در لغت به معنای گمان افکندن و دچار توهم شدن است. توهم اصطلاحی آشنا در علم روانشناسی و مفهومی ملموس در زندگیست. اصطلاحی که می تواند بر تمام اندیشه ها و برداشت ها تاثیر گذارد تا آنجاییکه گاه حقیقت به دروغ و گاه غیر واقعیت به واقعیت مبدل شود داناپنداری توهم خود را دانا پنداشتن است. دانا پنداشتی که فرد را از موهبت شنیدن و خوب دیدن و در یک کلام «دانستن»بی نیاز می کند. آن هنگام که چشم ها و گوشها به روی معرفت کور و کر باشد این تصور و خیال است که ملاک و معیار همه قضاوتها و برداشتهاست و آدمی سرانجامی جز توهم ندارد توهمی که تا مرز دیدن و شنیدن  چیزهایکه وجود ندارد پیش می رود. آن چه که در این بین بسیار نگران کننده تر از توهم دیداری و شنیداری می نماید توهم دانستن  است، توهمی که موجب می شود فرد رابطه اش با جهان واقعیت قطع گرداند

واضح است معرفتی که بازتاب توهم و جهان غیر واقعیت باشد می تواند به شکل بیمار گونه ای عیان گردد و منشأ آثار مخرب بر روح و روان آدمی باشد. توهم دانایی در کنار احساس حقیر پنداری دیگران به شکل تکبر معرفتی جلوه گر می گردد، تکبری که موجب می شود آدمی تمایلی به دانستن و فرا گرفتن نداشته باشد و بی نیازی به علم و تجربه دیگران را در خود احساس کند. این احساس بی نیازی به معرفت راه را بر هر گونه مشورت و تواضع علمی و اخلاقی می بندد. دانا پنداری بازتابی شیفتگی ادمی به خود، این بار در قالب «دانش اندک خود» است. دانا پنداری به عنوان یک آفت در مدیریت مطرح است، آفتی که جریان صحیح مدیریت را به سمت و سوی آسیبهای سازمانی و رفتارهای انسانی مخدوش شده  می کشاند. دانا پنداری بر سلامت روانی مدیران هم تأثیر می گذارد و گاه انها را به موجودات مسخ شده ای مبدل می سازد که بعد انسانی خود را آرام آرام از دست داده شده می بیند. عاقبت این مدیران و مجموعه زیر دستشان هم چیزی جز نهادینه ساختن فضای مدیریت  مستبدانه و محیطی سرشار از عشق به تعریف و تمجید نخواهد بود و این یعنی سقوط یک مدیر در یک جریان مخرب متأثر از دانا پنداری. چرا که نتیجه از بین بردن فضای  نقد و گفتگو و تعامل و نیز توجه نکردن به تجارب و دانش دیگران این خواهد بود که مدیریت در نهایت به مسیر آزمون وخطا کشانده شود مسیری که موجب کاهش انسجام درون سازمانی، افزایش هزینه ها و هدر رفتن تجارب و دانش ها خواهد شد. بعضی از مدیران دانا پندار که از حاشیه امنیت شغلی برخوردارند بسیار به محیطی غلو آمیز و غیر واقعی علاقه نشان می دهند. محیطی که به علت عادتزدگی و با آرامشی که به ظاهر برای اینگونه مدیران به وجود می آورد تمجید و تأیید را نشانه سلامت سازمانی و نقد پرسشگری را نشانه حاشیه سازی تفسیر می کنند. سرانجام این علاقه آن خواهد بود که این محیط خود عاملی شود در جهت آنکه آن مدیر هرگز به حقیقت اندک دانی خود ارجاع نشود و این یعنی قرار گرفتن آدمی در دام خود شیفتگی، خود محوری و در نهایت خودخواهی .

راه درمان بیماری دانا پنداری را باید در موارد ذیل جستجو کرد:

1. علم را حرکت به سوی بی نهایت دیدن و اندکی تحصیل و آموختن را بر خود همواره یاد آور شدن. این نکته را بارها برای خود تکرار کردن که تمام عمر یعنی خوشه چینی گوشه ای از علم ومعرفت. علم را بینهایت دیدن از خود شیفتگی به اندک دانایی ما کم خواهد کرد و چرا که عمر ذهن و توان آدمی را یارای آن نیست که بتواند از میلیونها کتاب، مقاله و تحقیق  بهره کافی ووافی ببرد.

2. دور شدن از ساده فهمی وسطحی نگری به جهان: این مسأله کمکمان میکند تا همه امور و پدیده های جهان را امری عادی، ساده و قابل درک ندانیم. البته عظمت هستی و پیچیدگی مستتر در آن چاره ای جز تحیر و تعجب در برابر شیفتگی های آن برای  انسان هوشمند  به جا نمی گذارد. ساده فهمی و جزوه خوانی  از روی امورات خود بدیهات پنداشته باعث می شود. آدمی در یک نگاه سطحی بماند و کسب اندک مدرک تحصیلی یا موفقیت در سیر اخلاقی به حالتی برسد که در آن نگاه به عمیق دیدن همه  پدیده ها دیگر ضرورتی پیدا نکند.

3. گریز از ارجحیت فرهنگ شفاهی بر فرهنگ مکتوب: این گریز یعنی خروج از انباشت اطلاعات از روی گفتگو و حرکت به سوی مکاشفه از روی  متون در راستای کاستن از ارجحیت چیرگی فرهنگ شفاهی بر فرهنگ مکتوب، همان چیرگی که ما را از تحقیق مکاشفه و پرسشگری بی نیاز می کند و تعمق و عقل گریی را در نهایت کم رنگ می سازد، این گریز، آدمی را با انبوه متون و تنوع دانش ها رهنمون می سازد و در نهات آدمی را به خردی دانسته های خود ارجاع می دهد.

کلام آخر:  رهایی از دام خود دانا پنداری یعنی رهایی از توهم دانستن  در عین نادانی ، رهایی که آدمی را به اقلیم وجود سقراط، ابن سینا، نیوتن رهنمون می کند. این همان اقلیمی که همواره آدمی را منعطف به نادانی خود می کند. و این سرآغاز حکمت یعنی آگاهی به نادانی است. در آن صورت آدمی با این جمله موافق  خواهد بود که: «تواضح نشانه اولیه خردمندی و تکبر نشانه آخرین جهالت است» و این سرآغاز یک انقلاب است که بر علیه دانا پنداری اتفاق افتاده و این دگرگونی یعنی حرکت به سوی تواضع و آموختن و نیز با چشم باز نگریستن به آدمی و جهانی که خداوند آفریده این دگرگونی نوید بخش انسانی مهربانتر و متواضعتر در مقام مسئولیت خواهد بودو این یعنی اندک اندک دور شدن مدیران از آفت دانا پنداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط   |