تبليغاتX
در سایه سار اندیشه

آخرین لبخند/ صادق هدایت
افسانه آفرینش/ صادق هدایت
پدران آدم/ صادق هدایت
حاجی مراد/ صادق هدایت
عروسک پشت پرده/ صادق هدایت
کاتیا/ صادق هدایت
گجسته دژ/ صادق هدایت
گرداب/ صادق هدایت
لاله/ صادق هدایت
مادلن/ صادق هدایت
محلل/ صادق هدایت
مرده خورها/ صادق هدایت
میهن پرست/ صادق هدایت
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

همه چیز از زایمان مادر مینا شروع شد.مینا صاحب یک داداش کو چولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آورده بود.خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه ها ،که بچه را از کجا آورده اند ،درباره ی بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد. رعنا که به خانه آمد ،سرش را روی شکم بر آمده ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوال پرسی کرد.مادر زایمان کرد،اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت،و به رعنا گفت داداش کو چو لو یش مرده است.پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد ،واز مرگ داداش کو چو لو یش.مرد دو هفته بعداز آزادی،زنش را خفه کرد.یک ماه بعد فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده ،ثمره ی اجاره ی رحم زنش به یک زوج بدون بچه ی پول دار بوده است./ از کتاب بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:53 | لینک ثابت |

آرزوهایی که حرام شدند

 جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شعر از : شل سیلور استاین

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

توهم در لغت به معنای گمان افکندن و دچار توهم شدن است. توهم اصطلاحی آشنا در علم روانشناسی و مفهومی ملموس در زندگیست. اصطلاحی که می تواند بر تمام اندیشه ها و برداشت ها تاثیر گذارد تا آنجاییکه گاه حقیقت به دروغ و گاه غیر واقعیت به واقعیت مبدل شود داناپنداری توهم خود را دانا پنداشتن است. دانا پنداشتی که فرد را از موهبت شنیدن و خوب دیدن و در یک کلام «دانستن»بی نیاز می کند. آن هنگام که چشم ها و گوشها به روی معرفت کور و کر باشد این تصور و خیال است که ملاک و معیار همه قضاوتها و برداشتهاست و آدمی سرانجامی جز توهم ندارد توهمی که تا مرز دیدن و شنیدن  چیزهایکه وجود ندارد پیش می رود. آن چه که در این بین بسیار نگران کننده تر از توهم دیداری و شنیداری می نماید توهم دانستن  است، توهمی که موجب می شود فرد رابطه اش با جهان واقعیت قطع گرداند

واضح است معرفتی که بازتاب توهم و جهان غیر واقعیت باشد می تواند به شکل بیمار گونه ای عیان گردد و منشأ آثار مخرب بر روح و روان آدمی باشد. توهم دانایی در کنار احساس حقیر پنداری دیگران به شکل تکبر معرفتی جلوه گر می گردد، تکبری که موجب می شود آدمی تمایلی به دانستن و فرا گرفتن نداشته باشد و بی نیازی به علم و تجربه دیگران را در خود احساس کند. این احساس بی نیازی به معرفت راه را بر هر گونه مشورت و تواضع علمی و اخلاقی می بندد. دانا پنداری بازتابی شیفتگی ادمی به خود، این بار در قالب «دانش اندک خود» است. دانا پنداری به عنوان یک آفت در مدیریت مطرح است، آفتی که جریان صحیح مدیریت را به سمت و سوی آسیبهای سازمانی و رفتارهای انسانی مخدوش شده  می کشاند. دانا پنداری بر سلامت روانی مدیران هم تأثیر می گذارد و گاه انها را به موجودات مسخ شده ای مبدل می سازد که بعد انسانی خود را آرام آرام از دست داده شده می بیند. عاقبت این مدیران و مجموعه زیر دستشان هم چیزی جز نهادینه ساختن فضای مدیریت  مستبدانه و محیطی سرشار از عشق به تعریف و تمجید نخواهد بود و این یعنی سقوط یک مدیر در یک جریان مخرب متأثر از دانا پنداری. چرا که نتیجه از بین بردن فضای  نقد و گفتگو و تعامل و نیز توجه نکردن به تجارب و دانش دیگران این خواهد بود که مدیریت در نهایت به مسیر آزمون وخطا کشانده شود مسیری که موجب کاهش انسجام درون سازمانی، افزایش هزینه ها و هدر رفتن تجارب و دانش ها خواهد شد. بعضی از مدیران دانا پندار که از حاشیه امنیت شغلی برخوردارند بسیار به محیطی غلو آمیز و غیر واقعی علاقه نشان می دهند. محیطی که به علت عادتزدگی و با آرامشی که به ظاهر برای اینگونه مدیران به وجود می آورد تمجید و تأیید را نشانه سلامت سازمانی و نقد پرسشگری را نشانه حاشیه سازی تفسیر می کنند. سرانجام این علاقه آن خواهد بود که این محیط خود عاملی شود در جهت آنکه آن مدیر هرگز به حقیقت اندک دانی خود ارجاع نشود و این یعنی قرار گرفتن آدمی در دام خود شیفتگی، خود محوری و در نهایت خودخواهی .

راه درمان بیماری دانا پنداری را باید در موارد ذیل جستجو کرد:

1. علم را حرکت به سوی بی نهایت دیدن و اندکی تحصیل و آموختن را بر خود همواره یاد آور شدن. این نکته را بارها برای خود تکرار کردن که تمام عمر یعنی خوشه چینی گوشه ای از علم ومعرفت. علم را بینهایت دیدن از خود شیفتگی به اندک دانایی ما کم خواهد کرد و چرا که عمر ذهن و توان آدمی را یارای آن نیست که بتواند از میلیونها کتاب، مقاله و تحقیق  بهره کافی ووافی ببرد.

2. دور شدن از ساده فهمی وسطحی نگری به جهان: این مسأله کمکمان میکند تا همه امور و پدیده های جهان را امری عادی، ساده و قابل درک ندانیم. البته عظمت هستی و پیچیدگی مستتر در آن چاره ای جز تحیر و تعجب در برابر شیفتگی های آن برای  انسان هوشمند  به جا نمی گذارد. ساده فهمی و جزوه خوانی  از روی امورات خود بدیهات پنداشته باعث می شود. آدمی در یک نگاه سطحی بماند و کسب اندک مدرک تحصیلی یا موفقیت در سیر اخلاقی به حالتی برسد که در آن نگاه به عمیق دیدن همه  پدیده ها دیگر ضرورتی پیدا نکند.

3. گریز از ارجحیت فرهنگ شفاهی بر فرهنگ مکتوب: این گریز یعنی خروج از انباشت اطلاعات از روی گفتگو و حرکت به سوی مکاشفه از روی  متون در راستای کاستن از ارجحیت چیرگی فرهنگ شفاهی بر فرهنگ مکتوب، همان چیرگی که ما را از تحقیق مکاشفه و پرسشگری بی نیاز می کند و تعمق و عقل گریی را در نهایت کم رنگ می سازد، این گریز، آدمی را با انبوه متون و تنوع دانش ها رهنمون می سازد و در نهات آدمی را به خردی دانسته های خود ارجاع می دهد.

کلام آخر:  رهایی از دام خود دانا پنداری یعنی رهایی از توهم دانستن  در عین نادانی ، رهایی که آدمی را به اقلیم وجود سقراط، ابن سینا، نیوتن رهنمون می کند. این همان اقلیمی که همواره آدمی را منعطف به نادانی خود می کند. و این سرآغاز حکمت یعنی آگاهی به نادانی است. در آن صورت آدمی با این جمله موافق  خواهد بود که: «تواضح نشانه اولیه خردمندی و تکبر نشانه آخرین جهالت است» و این سرآغاز یک انقلاب است که بر علیه دانا پنداری اتفاق افتاده و این دگرگونی یعنی حرکت به سوی تواضع و آموختن و نیز با چشم باز نگریستن به آدمی و جهانی که خداوند آفریده این دگرگونی نوید بخش انسانی مهربانتر و متواضعتر در مقام مسئولیت خواهد بودو این یعنی اندک اندک دور شدن مدیران از آفت دانا پنداری.

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:39 | لینک ثابت |
 
business articles