چرا بر خویشتن هموار باید کرد
رنج آبیاری کردن باغی
کزان گل کاغذین روید
پروانه من در تاری اسیر است
که عنکبوتش سیر است.
دانته.
گفتگو با خدا
در رویاها دیدم که با خدا گفتگو می کنم
خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا خندید و گفت:
وفت من بی نهایت است
پرسیدم
چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد
خدا پاسخ داد:
کودکی شان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند
و عجله دارند که بزرگ شوند
و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند.
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال خویش را فراموش می کنند.
بنابراین
نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم راگرفت
مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند:
گفت:
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد
تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند
که ثرومتمند کسی نیست که بیشترنها را دارد
بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند
بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم
از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید:
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه

